خسته از دود و ترافیک و شلوغی ، از شهر(میثم داوودی)

از ویکی اربعین (دانشنامه اربعین حسینی)
پرش به: ناوبری، جستجو

خسته از دود و ترافیک و شلوغی ، از شهر

از توسل به خدایان دروغی ، از شهر


دیدم از آنطرف گم شدن ایمان ها

شهر را در قرق بی کسی انسان ها


هیچکس با من دلسوخته همراز نبود

خواستم حرف شوم ... پنجره ای باز نبود


دل زندانی ام از عالم و آدم پُر بود

به خودم گفتم : ای کاش که نامت حر بود


می زدی آخر سر از صف شیطان بیرون

بلکه افسانه خود را بنویسی با خون


هر قدم داشت دل تنگم ، می رفت از دست

که «علی» زنگ زد و رشته فکرم بگسست


با من گمشده ، از بار سفر بستن گفت

«اربعین است ... گذرنامه .... » به من روشن گفت


گفت قسمت شده لب تشنه به دریا برویم

« کربلا منتظر ماست ، بیا تا برویم »


دل بی طاقتم از لحظه تردید گذشت

از حصار شب، در حسرت خورشید ، گذشت


پرغم بود نگاهی که به ساعت کردم

آمدم گریه کنم ، قصد زیارت کردم


بی خیال همه مسئله ها و گله ها

پلک برهم زدم و رد شدم از فاصله ها


غرق این فکر که من کیستم و دوست کجاست؟

به خودم آمدم و دیدم گنبد پیداست


دست بر سینه سلامی به کبوتر دادم

بعد دل را به هوای حرمش پر دادم


سوی او ، آبله پا ، خسته و گریان رفتم

باز بی چتر ، به مهمانی باران رفتم


در پی یافتن مرهم زخمی کاری

دادم از شوق دلم را به امانتداری


گم شدم در وسط خاطره ها ، ترسیدم

دست در دست پدر ، کودکی ام را دیدم


در وضوخانه ، دل از بی خبری ها شستم

دست و رو از همه در به دری ها شستم


وقت دیدار ضریحش ، دلم آرام گرفت

گفتم : این قصه به لطف تو سرانجام گرفت


آمدم حر شوم ای دوست ، پذیرایم باش

ضامن خواسته های دل رسوایم باش


آمدم عقده ی دل باز کنم با گریه

قصه ی تازه ای آغاز کنم با گریه


آمدم بشکنم این آدم سیمانی را

این من گمشده در عالم حیرانی را


گفتم و گفتم و در صحن دلم غوغا شد

در هیاهوی حرم ، کودکی ام پیدا شد


یک دعا ماند فقط ، کاش بیاید موعود

گفتم این را و دلم یک غزل تازه سرود


«مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید ... »


میثم داودی